mehrdot

mehrdot

Monday, October 26, 2009

تصور بعضی از آدما خیلی واسم ساده است، یعنی حتی اگه دوبار یارو رو دیده باشم می‌تونم تصور کنم که وقتی چاه توی وان بگیره، خم می‌شه با انگشت بازش می‌کنه یا با پا. بعضی‌ها رو هیچ کار نمی‌شه باهاشون کرد.

2:50 PM 


Friday, October 16, 2009

برخی از آدمها وسط حرفاشون از اسم کوچک آدمهای معروفی استفاده می‌کنند که به دلیل فی‌البداهه بودن و نداشتن ربط مجبوری برگردی ازش بپرسی که مثلن: شهرام کیه؟ بگه: شبپره دیگه! اون موقع است که می‌فهمی چقدر آدم بی‌شعوری هستی که مثلن فرق شهرام شبپره و شهرام جزایری رو از روی موضوع تشخیص نمی‌دی.

4:42 PM 


Thursday, October 8, 2009

رابطه‌ هایی وجود دارند در زندگی که نه شروع شدنش رو آدم به روی خودش می آره، نه تموم شدنش رو.

11:24 AM 


Tuesday, October 6, 2009

هیچ فکر کردی همین بتهوونی که شبا می‌گذاریش و باهاش زندگی می‌کنی، چرا وقتی از پشت تلفن به عنوان مسکِن پرکننده‌ی وقتت پخش می‌شه، روی اعصابته؟ خوشحالم که اینجا دیگه ماشین‌های جمع‌‌کننده‌ی زباله برای جلب توجه شما دوست عزیز موزیک موتزارت و باخ و غیره از خودشون متصاعد نمی‌کنند.

5:09 PM 


Friday, October 2, 2009

یعنی واقعن این درست نیست که شما منو می‌شناسی و می‌آی اینجا رو می‌خونی و از خصوصی‌ترین جزئیات زندگی من با خبر می‌شی، اونم چطوری؟ خود خرم همه‌اش رو مفت و مجانی در اختیارت می‌گذارم. اون وقت من؟ حتی به تخمم نیست تو کی هستی؟ نهار چی خوردی؟ کشک بادمجون درسته دوست داری یا له شده؟ بلد نیستی حتی قرمه‌سبزی درست کنی؟‌ خجالت‌آره.

1:57 PM 


Thursday, October 1, 2009

بعد از این همه سال به این نتیجه می‌رسم که هیچ وقت با خودم صادق نبودم، خب که چی؟ از این به بعد هم نخواهم بود.

3:05 PM 


Tuesday, September 22, 2009

هنوز هم آیا بوی خوب میدی؟

1:02 AM 


Thursday, September 17, 2009

پیغام می‌ده که گوشواره‌ها رو اگه می‌تونی پس بدی واست بفرستم؟ زیادی واسم ظریفه. می‌گم بهش بگو منم زیادی واسه‌ی این زندگی ظریفم، می‌شه تو و بابا منو پس بگیرین؟

12:46 PM 


Wednesday, August 26, 2009

شب می‌آد کنارم می‌خوابه و کلی وول می‌زنه، دستشو می‌گذاره روی سینه‌ام و فحش می‌ده به زندگی،‌می‌گه: بمیریم راحت شیم،‌این چه زندگی‌ایه! من سعی می‌کنم جوابشو ندم که فکر کنه خوابم و بخوابه. بهم می‌گه بیداری هنوز؟ هوم.. بیا جامون رو عوض کنیم، از اون طرف تخت خودشو ول می‌ده پایین و می‌ره سیگار بکشه، هر چی بیدار می‌مونم برنمی‌گرده.. خوابیدم الان و اونم توی دستشویی زل زده به یکی از گل‌های کاشی.

4:47 PM 


Monday, August 24, 2009

خب از اینکه می‌گه می‌خوام زیر نافم یه تابلوی کوچک بزنم که فلشش به سمت پایین باشه و روش نوشته باشه: این تنها برای شاشیدن است! ،‌نه خندم می‌گیره نه به چیزی فکر می‌کنم. کلن به هیچ چیز فکر نمی‌کنم و این سیستم تمرکز نکردن روی آدم‌ها باعث شده دیگه روی هیچ چیز تمرکز نکنم، حتمن خودم خواستم دیگه؟ و این وسط توی زندگی وقتی رفیقاتو می‌بینی انگار خیلی وقته ندیدیشون،‌و همه‌ی اونا باهم یه سری خاطرات مشترک داشتن که تو اونجا نبودی، و خب کلن سعی می‌کنی روی این هم تمرکز نکنی و بهش زیاد فکر نکنی،‌مغز بسیار پیشترفته‌ات حاضر نیست به خودش زحمت بده،‌و همه‌ی آیکیوت صرف این می‌شه که ازت انرژی واسه‌ی فکر کردن هدر نشه. همه‌ی اینا رو بی‌خیال، منگی سر صبح رو عشق است.

2:20 PM 


Tuesday, August 11, 2009

دختر به پسر: واقعن این کار رو می‌کنی؟ پسر: به خیلی از دخترا همین قول رو دادم. خندیدن و همدیگه رو بوسیدن.

1:17 AM 


Wednesday, August 5, 2009

با خبر می‌شم پدر دوستی نادیده فوت کرده، بغض می‌کنم، این اینترنت هیچی نداشته باشه کلی دوست و رفیق پیدا می‌کنی که واسشون بغض کنی، هر کی رو می‌بینی فکر می‌کنی دوستته و بغض می‌کنی از اینکه می‌بینی توی سرش می‌زنن، و فقط بغض می‌کنی چون هیچ گه دیگه‌ای نمی‌تونی بخوری.

11:55 PM 


Wednesday, July 22, 2009

به نارسیوس از اینکه این همه از وجود خودش آگاه بوده، غبطه می‌خورم.

1:35 PM 


Monday, July 20, 2009

یکی نیست زنگ بزنه حتی فحش بده بهم!

11:22 PM 


مریض می‌افتی توی تختت و با خودت فکر می‌کنی اگه این گوشه‌ی دنیا بیافتی بمیری کسی خبر دار نمی‌شه، بعدش می‌گی خب به تخمم! مگه این همه آدم هر روز می‌میرن تو خبردار می‌شی؟

11:22 PM 


Monday, July 6, 2009

همش فکر می‌کنم که چرا اینقدر بغض دارم؟ از این همه که دوستت دارم؟ از این همه که تو من رو دوست داری؟ از اینکه از هم دوریم؟‌از اینکه اون یارو داشت نون می‌پخت؟ یا بطری آب معدنی توی دستم؟ یا اینکه حتی چرا فردا که بهت زنگ زدم قبل از اینکه حتی بگم سلام، گقتی که حال همه‌ی ما خوبه.. پس این همه سال که کنارت صبح‌ها می‌نشستم توی ماشین چرا اینقدر مهربون نبودی؟ یادته؟ بیدارم می‌کردی و واسه‌ی خودت می‌نشستی صبحونه می‌خوردی، بدون اینکه حتی جایی کنار میز برای من ترتیب داده باشی. خاکستری گونه‌هاتو دوست دارم، و شبها همیشه یادم نمی‌ره که ببوسمت.

4:27 PM 


Tuesday, June 30, 2009

ارباب حلقه‌ها حکایت این روزهاست، و تنها اگر اهل اندیشه باشید.

11:14 AM 


Wednesday, June 17, 2009

از صدایت خسته‌ام.

10:18 PM 


Wednesday, June 3, 2009

فکر نکن چون عینک‌آفتابی زدی می‌تونی مستقیم به خورشید نگاه کنی.

1:21 PM 


Sunday, May 10, 2009

تنهایی نعمتی‌ست همانند مستراح،‌ چون در آن وارد آیی، نفسی تازه کنی و آسوده شوی، لیکن چون در آن حبس گردیدی، نفست تنگ آید و پریشان شوی.

3:11 PM 


Wednesday, April 22, 2009

با نوک انگشت می‌زنه سر شونه‌ام و می‌گه: لبخند بزن تا دنیا بهت لبخند بزنه، یادم می‌ره که کیه، و لبام رو می‌برم پشت دندونای جلویی بالا، خیلی جدی مثل خرگوش برمی‌گردم نگاش می‌کنم، قیافش شبیه اون یارو می‌شه که شب عروسی با کت شلوار سفید اومده بود توی دستشویی و نمی‌خواست به هیچی دست بزنن، و با پا در یکی از توالت‌های بسته رو باز کرد، غافل از اینکه پسر بچه‌ی توی اون، تنها عکس‌العملش در مقابل در به شدت باز شده این بود که با شلنگی که توی دستش بود آب رو پاشید روی صورت طرف.

11:53 PM 


Monday, April 20, 2009

اونقدر خودم رو بیدار نگه می‌دارم که غش کنم، و خوابت رو نبینم.

11:43 PM 


Thursday, April 16, 2009

چرا به رئیس می‌گی قربان؟‌ چون کچله؟ یا شایدم چون کلاه‌گیس می‌گذاره؟ یا شایدم به خاطر این‌که هنوز کسی بدون کلاه‌گیس ندیدش؟ این یه رازه، یه راز که همه می‌دونن.

10:18 PM 


Sunday, April 12, 2009

تریپ این آدمایی که سال به دوازده ماه از هم خبر نمی‌گیرن بعد که می‌خوان برن شهر هم باهم پسرخاله می‌شن.

2:15 PM 


Saturday, April 11, 2009

خواب دیدم که واستاده کنار پنجره و به کبوترا غذا می‌ده.. باید بیدار شم اینو یادداشت کنم.. نمی‌شه خیلی خسته‌ام.. همش خسته‌ام، هر چقدر هم بخوابم اگه سر بگیره. ولی اگه وقتی بیدار شدم یادم رفت چی؟ خاطره‌ها دشمن سلامتی‌اند. باید بیدار شم.. می‌تونم توی حافظه‌ام ثبتش کنم؟ صبح از لای پرده‌های بسته معلوم نیست، صبح لندن از عصرش بدتره. باید بیدار شم.. خیلی دردناکه که اولین قیافه‌ای که می‌آد جلوی چشمام، چشمای خمار رئیسمه. با نوک انگشتام فشارش می‌دم تو و پاکش می‌کنم. باید بیدار شم.

12:24 AM 


Wednesday, April 8, 2009

مگه چه اشکالی داره؟

12:28 AM 


Monday, April 6, 2009

آیا شما فکر می‌کنید دچار مشکلات جنسی هستید؟‌ آیا شما در جمع منزوی هستید؟ آیا شما دچار تداخلات افکار هستید؟ آیا شما فکر می‌کنید همه به شما در حال خیانت کردن هستند؟ شما کاملن حق دارید و از دست ما هم کاری برنمی‌آد.

10:24 PM 


Thursday, March 26, 2009

به مناسب رسیدن بهار و سال نو، و به منظور رفاه حال دوستان عزیزم، سعی دارم خفه بشم.

12:36 AM 


Sunday, March 22, 2009

به خاطر نبودن امکانات با موبایل رادیو رو گرفتیم و منتظر لحظه‌ی سال تحلویلیم غافل از اینکه یکی درست دو دقیقه مانده به صدای دهل زنگ می‌زنه بهم. امسال هم صدای سرنا و دهل رو نشنیدم.

11:45 PM 


Wednesday, March 11, 2009

بر دو کس اطمینان مکن، ابتدا بر آنکه عکس همی‌گیرد و آن دیگری که بلاگ بنویسد. حال آن که ما از دو ایم.

5:19 PM 


شایان ذکر است که اگر روزی بمیرید و در سر کار خود حضور به‌هم نرسانید، اولین کسی که با خبر می‌شود، رئیس‌تان می‌باشد. و اما اگر آخر هفته باشد و رئیسی در کار نباشد، تا دوشنبه صبر خواهیم کرد، و باز هم اولین نفر رئیس خواهد بود. پس بیایید هر چقدر هم ان، رئیس خود را دوست بداریم.

1:25 AM 


Monday, March 9, 2009

منو می‌کشونه توی اتاق و در مورد یه سری آدم حرف می‌زنه که علیه‌اش اهداف شوم دارن، و بعد می‌گه پیش خودت باشه و ادامه می‌ده، به حرفاش دقیق گوش نمی‌کنم، ولی حواسم هست که همین یه ساعت پیش داشت جلوی همه می‌گفت این به قول خودش راز رو.

12:38 PM 



November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008

May 2008

June 2008

July 2008

August 2008

September 2008

October 2008

November 2008

December 2008

January 2009

February 2009

March 2009

April 2009

May 2009

June 2009

July 2009

August 2009

September 2009

October 2009

Blogger